کوثرکوثر، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره

دلبندم کوثر

بدون عکس!

سلام دخملم.امروز اومدم کمی از خودت بگم.منتظر عکس نباشی که چیزی ندارم...گفته باشم!!! اول باید بگم که حسابی پر انرزی هستی و همچین قشنگ از خجالتمون درمیای(ماشالله!) بعدشم..تو مهدت حسابی شعر یاد گرفتی نمیدونی ؛شروع به خوندن که میکنی دقیقا ٣یا٤تا شعرو باهم قاطی میکنی تکیه کلامتم اینه:این چیه؟روزی هزار بار اینو میپرسی بعدشروع میکنی دویدن و مدام به منم میگی بدو بدوکن! تازه...شروع میکنی بازبون خودت به خودن بعد به من میگی:بخوت!یعنی بخون...فکر کن من طفلی باید چقدر فکر کنم تاباآهنگ تو یه چیزی بخونم که بیخیال شی ازلباس پوشیدنت نگم که میری سر کشوی لباست و هرچی رو میاری باید تنت کنم. خلاصه گلم...واقعا نمیتونم زندگی رو بدون ...
15 دی 1391

بدون عنوان

دیشب...شب یلدابود؛   ماهم مهمون داشتیم .مهدیه و مهدی با خونواده هاشون. وشماها هم تاتونستین خوردین : حسابی بازی کردین وخوش گذروندین.هرچند توهمنوز سرفه میکنی...یه دوره مریضی بد رو پشت سر گذاشتی.تب شدید کردی وحسابی ترسوندیم.اونم وقتی بابات نبود خداروشکرخاله وعموبودن.میگن همسایه ی خوب از هزارتافامیل هم بهتره. خلاصه ما بزرگتراهم حسابی گفتیم و خندیدیم. وبرای عموهم تولد گرفتیم! ...
1 دی 1391

دومناسبت

    این ماه کیست همسفر کاروان شده دنبال آفتاب قیامت روان شده یک لحظه ایستاده که سرها روند پیش یک دم نشسته منتظر کودکان شده یک جا ز پیر کوفه شنیده است ناسزا یک جا به سنگ کودک شامی نشان شده هم شاهد غروب گل ارغوان به خون هم راوی حدیث لب خیزران شده ای دیده داغ کودک شش ماهه تا به پیر آه ای بهار تا گل آخر خزان شده با پای خسته راه بر خلق آمده با دست بسته کار گشای جهان شده بعد از برادر و پدر و خواهر و عمو تنهاترین ستارۀ هفت آسمان شده از بس گریسته است چنان شمع در سجود از خلق، آفتاب مزارش نهان شده شاعر:محمد سعید میرزا...
20 آذر 1391

بندر عباس

سلام. دوروز پیش بعد از مدتها تصمیم گرفتیم بریم بندر عباس ، البته فقط و فقط به نیت تفریح و  نه اصلا و ابدا به نیت خرید!!!! دوربین رو هم برده بودم که تامیتونم ازت عکس بگیرم،ولی از اونجایی که تموم وقتمون توی تفریح گذشت!فقط تونستم چهار تا عکس اونم تو اتوبوس دریایی در مسیر قشم و توبغل بابایی ازت بگیرم وفوق العاده هنری ویرایشش کردم که هیچ کی نمیفهمه!     نرم افزاره بیداد میکنه     حالا صبرکن کار باهاشو یاد بگیرم ببین چه عکسایی که برات نذام!! ...
18 آذر 1391

توضیحات

راستی اینو برای اون دسته از دوستانی گذاشتم که براشون سوء تفاهم پیش اومده بود در مورد خبری که که تو پست (مهد کودک) گذاشته بودم ما از شنیدن خبر اومدن نی نی یکی از دوستانمون خوشحال شدیم. انشالله خبر نی نی دارشدن خودتونو بذارم تو وبلاگ ...
15 آذر 1391

وکیل آباد

سلام دخملم. دیروز تصمیم گرفتیم با مهدیه اینا بریم وکیل آباد. ازصبح پیش خودم گفتم حتما دوربینو بردارم که از عزیز دلم عکس بگیرم!خلاصه برای نهار رفتیم توی یه باغ پرتقال. یک کمی هواخنک بود ولی بازم تو نیمه آذر اینجا هنوز اونقدر سرد نشده که نتونی از خونه بری بیرون. تاغروب اونجابودیم و بعدش برگشتیم. اینم عکسای دیروز:           ...
15 آذر 1391

...

سلام عزیزم. امروز از سر شرمندگی به وبلاگت سر زدم، آخه خیلی از دوستام حسابی بهم غر زدن که چرا وبلاگت رو به روز نمیکنم  آخه چیکار کنم عکس ندارم برات بذارم... ششم محرم رفتیم فردوس. چند روز تعطیلی رو گفتیم نزدیک خونواده ها باشیم . همه بودن . همه ی فامیلو دیدیم. ولی تو از همه بیشتر دوست داشتی با مهدی و مصطفی و نازنین و علیرضا باشی. این اواخر که اصلا سراغ منم نمیومدی. میموندی پیش نازنین. فکر کن الان یه حرف بامزه زدی! گیر دادی که میخوای بشینی روصندلی مجری تلویزیون!!! حالا چطوری قانعت کنم خدامیدونه! خلاصه چندروز حسابی با بچه های عمه ات و خاله ات بازی کردی. وقتی هم اومدیم خونه امروز بعد ٢ هفته رفتی مهد کودک.     ...
12 آذر 1391

ما خانه به دوشان گلستان بلاييم ما نسل به نسل عاشق و شيداي حسينيم

قال رسول الله صلى الله علیه و آله: یقبر ابنى بأرض یقال لها کربلا هى البقعة التى کانت فیها قبة الاسلام نجا الله التى علیها المؤمنین الذین امنوا مع نوح فى الطوفان. پیامبر خدا (ص) فرمود: پسرم حسین در سرزمینى به خاک سپرده مى‏شود که به آن کربلا گویند، زمین ممتازى که همواره گنبد اسلام بوده است، چنان که خدا یاران مومن حضرت نوح را در همانجا از طوفان نجات داد .     -----------------------------------------------------------------   بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده گهواره نیست دست خودت را تکان نده با دست های بسته مزن چنگ بر رخت با...
28 آبان 1391

مهد کودک

سلام دخترم. امروز اومدم ٢تا خبر دست اول بهت بدم.(البته اولیش خیلی داغ نیست واسه همین اول دومیشومیگم دیرووووز اولین روزی بود که رفتی مهد کودک  .راستش یه مدتی بود واقعا اذیت میشدی،ازصبح تا شب توخونه تنها بودی و حسابی حوصله ات سرمیرفت   اینجوری هم خودت اذیت میشدی هم مامانی رو اذیت میکردی   دیروز با دوتا خاله ات (البته خاله های سببیت!!!)تصمیم گرفتیم امتحانی ببریمت مهد تا ببینیم اذیت نمیشی ... خلاصه بردیمت ؛ بعدکه برگشتیم به خاله مینات تومهد تماس گرفتم دیدم به به سرگرم بازی هستی و یادی هم از ما نمیکنی!!! بعدشم که اومدی تایه ساعت گریه میکردی که منو ببر . خیلی خوشحالم که از رفتن به مهد راضی هستی.شنبه میر...
20 مهر 1391